دست خط
اليس الله بكاف عبده...؟

داد می زد گریه می کرد،می گفت:می خواهم صورت برادرم را ببوسم...

اجازه نمی دادند.

یکی گفت:خواهرش است مگر چه اشکالی دارد؟بگذارید برادرش را ببوسد.

گفتند:شما اصرار نکنید نمی شود...

این شهید سر ندارد...

  

[ ۱۳۸۸/۱٢/٢٥ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

گفتم:نه! این عملیات حساسه. ممکنه زخمی بشی و فریاد بزنی.
گفت: قول می دم نزنم.


اون طرف رودخانه جسد زخمیش رو پیدا کردیم که دهان خودش را پر از گِل کرده بود...

[ ۱۳۸۸/۱٢/۱۸ ] [ ٦:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

801

شهید محمدرضا حقیقی... 

شهیدی که وعده ی دیدار گرفت و با لبخند به خاک سپرده شد...

 

[ ۱۳۸۸/۱٢/۱٤ ] [ ٤:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

شهید سید احمد پلارک

احتمالا همه تان او را می شناسید... شهیدی که قبرش بوی گلاب می دهد...

در قطعه ی 26 دفن شده است... هنگامی که او را پیدا کردند، بدنش سر تا سر بوی گلاب می داد. هنوز هم بوی گلاب تا چند متر در کنار قبر این شهید پراکنده می شود... سنگ قبر این شهید همیشه نمناک است، به طوریکه اگر خشکش کنید، از طرف دیگر خیس می شود و از آن گلاب خارج می شود...

فرزند سید عباس متولد 1344 تهران و اصالتاً تبریزی است. در سال66عملیات کربلای 8در شلمچه به شهادت رسید.

در 6سالگی پدر را از دست داد و چون تک پسر خانواده بود علاوه بر تحصیل، بار مسئولیت خانواده نیز بر عهده او افتاد و تن به کار داد و توانست خواهرانش را در ازدواج یاری دهد. او در خیابان ایران میدان شهدا و در محله‌ای مذهبی زندگی می‌کرد. مسجد حاج آقا ضیاء آبادی (علی بن موسی الرضا(ع) ) مأمن همیشگی‌اش بود. اگر چه او از بچگی نمی‌شناختم اما از سال 63رفاقتمان شدیدتر شد. وی دائماً به منطقه می‌رفت و من از سال 65به او ملحق شدم و از نزدیک همراهیش نمودم. او فرمانده آ ر پی چی زنهان گردان عمار در لشکر 27 حضرت رسول (ص) بود. احمد مثل خیلی از شهدای دیگه بود. به مادرش احترام می‌گذاشت، به نماز اول وقت اعتقاد داشت، نماز شبش ترک نمی‌شد. همیشه غسل جمعه می‌کرد. سوره‌ی واقعه رو می خوند و... اما این که چرا مزارش خوشبو شده و دو سه بار هم که سنگش رو عوض کردن باز هم خیلی از نیمه شب‌ها خصوصاً تابستون‌ها فضا رو معطر می‌کند به نظر من یه دلیلی داره...

سید احمد یه مادر داره که هنوزم زنده است. خدا حفظش کند. خیلی مؤمنه واهل دله. معروف بود که تو قنوت نماز از لباش آبی می‌ریخت که معطر بود. بعضی از زن‌ها می‌گفتند ما با چشم خودمون این مسئله رو دیدیم. امّا یه عده اونقدر با طعنه و کنایه‌ها شون پیرزن رو اذیت کردن که بنده‌ی خدا گوشه‌نشین شده ...

فکر می‌کنم خدا خواست با خوشبو کردن مزار احمد قدرتش رو به اون‌ها نشون بده ... تازه خیلی‌ها هم از احمد حاجت می‌گیرن...

التماس دعا...

[ ۱۳۸۸/۱٢/۱۳ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

عبد من عبید آل محمد...
نويسندگان
موضوعات وب
 
امکانات وب