دست خط
اليس الله بكاف عبده...؟

سالروز بعثت پیامبر اکرم را به همه ی دوستان عزیزم تبریک عرض می کنم!

[ ۱۳۸۸/٤/٢٩ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.
پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند. پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. "برای اینکه شما را متوقف کتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ".
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد .... در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند. این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه!

[ ۱۳۸۸/٤/٢٦ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

خدایا...

یه بنده ی حقیر چقد می تونه خداشو دوست داشته باشه؟

خدا... مگه هیچ کدوم از آدم بدها دل ندارن؟ مگه نمی تونن خداشونو دوست داشته باشن؟

خدا... مگه نمی شه همین جوری با تو حرف زد؟ چه عیبی داره آدم با خداش اینطوری راز و نیاز کنه؟

خدا...مگه کسی که نمیتونه حرفشو به کسی بزنه، نمی تونه با خدای خودش درد و دل کنه؟؟

پس چرا این همه آدم، بیشتریشان کاری با تو ندارن؟؟؟ تو رو یادشون رفته؟ غافلن؟؟؟ چرا هیچکدومشون با تو حرف نمی زنن؟

چرا درد و دل نمی کنن؟ به غرورشون بر می خوره؟؟

خدایا... خدایا...

فقط تو را می خواهم...

چون...

قلبدوستت دارم!قلب

[ ۱۳۸۸/٤/٢۳ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

یه روز به خدا گفتم:

خدایا... تو شب ها کجا می خوابی؟؟

خدا یه کم از دستم ناراحت شد... بهم گفت:

هنوز رخت خوابم رو توی قلبت جمع نکردم!

[ ۱۳۸۸/٤/۱٦ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

چند وقتی بود احساس می کردم چیزی  رو گم کرده ام، هرچی فکر کردم نفهمیدم. گوشمو تیز کردم... خوب گوش دادم... صداش نمیومد... صدای قلبم!!!تعجب

قلبم سر جاش نبود... فهمیدم!!! دیروز سر یه کاری دادمش به شیطان!دل شکسته

خدایا...تو این حال و هوا شیطانو از کجا گیر بیارم؟؟؟ خدایا!!!

یه زنگ زدم به خدا، بهش گفتم قلبم گم شده، یه قلب داری بهم بدی؟؟؟

خدا گفت: قلبت پیش منه! من بنده هامو خیلی دوست دارم. وقتی دادیش به شیطان دلم برات سوخت، قلبتو از دستش قاپیدم و پیشم نگه داشتم، تا هروقت اومدی سراغم بهت بدم.

اونجا بود که از خود بی خود شدم، داد زدم: خدایا!!!قلب دوستت دارمقلب!!!!

[ ۱۳۸۸/٤/۱۱ ] [ ٤:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

خدایا تا تو را دارم،دگر هیچ نخواهم        

                           چون وصف تو عشق تو دانم، دگر هیچ ندانم

مرا گر غرضی است و مرادی، براین است       

                            خشنودی تو، ملک دراین عرش برین است

جانم به فدای شه شاهان، شه عالم    

                             که در این غافله ی عمر و پس از عمر، به جز او ندارم

"قهّار" 


پ.ن: یه وقت اشتباه نشه، تو بیت دوم منظور مراد و غرض من خشنودی خدا و ملک در عرش برین( منظورم بهشته) است. قهّار هم که خودمم!فرشته

[ ۱۳۸۸/٤/۱۱ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

خدا جون، چی بگم... خیلی شرمندتم، واقعا شرمندتم.

هرچی گناه می کنم، تو بروی خودت نمیاری، هرچی کار زشت می کنم، تو بروی خودت نمیاری، هرچی باهات بدرفتاری می کنم، تو بروی خودت نمیاری، تازه هروقت ازت کمک می خوام، کمکم می کنی...

خدایا... چرا من درست نمی شم؟؟؟ چرا یکی نیست منو هدایت کنه؟؟؟ به خدا خیلی دوست دارم گناه نکنم، دروغ نکم، ولی این شیطان...

خدایا چرا منو از بنده های صالحت نمی کنی؟ خدا می دونم تو همه ی بندهاتو دوس داری ولی چرا باید یه سریا انقدر خوب باشن، یه سریا مثه من که داره تو آتیش گناه می سوزه؟؟؟

خدایا... منم آدمم، آرزوم رضای توست، این بنده ی حقیرو از فضل و بخششت بی امان نذار... خداجون... ازت کمک می خوام...

خدایا... هرجور صلاحه... فقط می تونم یه چیزی بگم؟؟؟

خداجون، دوستت دارم!!!قلب

 

[ ۱۳۸۸/٤/۱۱ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

سپاس باد آفریدگار یکتا، که شکرش عزّت است و کفرش ذلّت...

آفریدگاری که هستی عالم از اوست و مالک انس و جان است...

شگفت، خدایی را که آسمان ها و زمین را در 6 روز آفرید و آفریدگاری که برکات و درکات از آن اوست...

شکر می گویم پروردگار بخشنده ی مهربان را، که سرور و جان پرور است ...

و هیچ شکری قانع کننده نیست، مگر شهادت در راه او ...

"قهّار"


پ.ن: تخلص من در ادبیات، قهار است... یعنی متن ها و شعر هایی که من سروده ام با نام قهار درج شده...

[ ۱۳۸۸/٤/٧ ] [ ٤:٢٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

به مجمعی که درآیند، شاهدان دو عالم     نظر به سوی تو دارم، غلام روی توباشم

[ ۱۳۸۸/٤/٤ ] [ ۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

زنگ نهار می خورد. بچه ها پایین رفته اند.هیچ کس در کلاس نیست. دفتر اعلام می کند: کمیته ی علمی دوره ی 10 تا 5 دقیقه ی دیگر به کلاس سوم شهید مطهری مراجعه کنند. 5 دقیقه بیشتر وقت ندارم...

از در کلاس شروع می کنم. بنفش است. به آدم آرامش می دهد. جای لگد های بچه ها روی در، مانده است. سطل آشغالمان هم که همیشه پر است. آنقدر پر که حتی کمی هم بالا آورده و ریخته بیرون.سبز ماشاا... بچه هایمان خوراک و تغذیشان خوبه! بالای سطل آشغال جای قطره های شیرکاکائو است. انگار کسی خواسته پز بده و قوطی شرکاکائو رو از 5 متری پرت کرده. جای فرمول های ریاضی روی تخته مانده است... تخته مان زار می زند...گریه و گاهی تخته پاک کن اشک هایش را پاک می کند. گل بغل کلاس برای کیست؟؟ یک جلای خاصی دارد. گاهی به ما روحیه می دهد. جعبه ی گم شده ها هم که واویلا... دلش پر شده از گم شده های بچه ها. می خواهد بالا بیاورد. انبوهی از کاپشن ها روی جالباسی اند... جالباسی سردش شده و کاپشن پوشیده. روی میزمان سوراخ شده است. بیچاره این میز دست چه کسانی افتاده ؟تعجب روی زمین هم که بله... سطل آشغالمان که پر می شود، می ریزند روی زمین. بچه ها تفریحشان گچ پرانی است. معلم که می آید مجبور است گچ ها را از روی زمین بردارد. شهردار این کلاس کیست؟ جدول مندلیف رو گذاشتن بغل تابلو. گاهی سر امتحان ازش استفاده می کنم. این تابلوی لخت و عور چه می کند؟ آیا هوس کلاس رفتن و نشستن پشت نیمکت نکردید؟خوشمزه

به عکس های بالای تخته نگاه می کنم. امام خمینی، آقای خامنه ای...

دفتر می گوید: اعضای کمیته ی علمی هرچه سریع تر به کلاس سوم شهید مطهری مراجعه کنند. وقتی نمانده...ناراحت

به تابلوی بسم ا... الرحمن الرحیم نگاه می کنم... بلند می شوم و می روم...

نظر فراموش نشه!!!

[ ۱۳۸۸/٤/٤ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

من م.ع، به چهاردهمین سن و از خطه ی تهران هستم...

ا ا ا... ببخشید خیلی ادبی شد.

م.ع 14 ساله از تهران هستم. این وبلاگ دست نوشته های منه و خوشحال می شم که به این تاریکستان سری بزنید و منو با نظراتون خوشحال کنید.

تخلص من " قهّار " است و شعر ها و متن های ادبی که زیرش نوشته "قهّار" از خود من است.

پس منو همراهی کنید و سر بزنین و نظر بدین... تا من این تاریکستان را به بهارستان تبدیل کنم...

از همین حالا شروع کنید...نظر بدین...پیشنهاد بدین...

[ ۱۳۸۸/٤/۳ ] [ ۳:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمت شکری واجب...

شیخ سعدی

[ ۱۳۸۸/٤/۳ ] [ ٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

بنماى رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشاى لب که قند فراوانم آرزوست

اى آفتاب حسن! برون آ دمى ز ابر
کان چهرهء مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هواى تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

ولله که شهر بى تو مرا حبس مى شود
آواره گى و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روى موسى عمرانم آرزوست

دى شیخ با چراغ همى گشت گرد شهر
کز دیو ودد ملولم و انسانم آرزوست

یکدست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانهء میدانم آرزوست

مولانا جلال الدین محمد بلخی

[ ۱۳۸۸/٤/۳ ] [ ۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

عبد من عبید آل محمد...
نويسندگان
موضوعات وب
 
امکانات وب