دست خط
اليس الله بكاف عبده...؟

امر فرمودند به نوشتن متنی شاد... با خودم گفتم این امر را اجابت کنم، ولی چیزی کم داشتم... در خودم جستجو کردم، ولی عنصر شادی را نیافتم، بهتر بگویم " عنصر شاد نوشتن را نیافتم..."

به نفس خود فرمودم: ای پسرک، ولی برتوست شاد نوشتن، کمی غم هایت را کنار بگذار، شادی هایت رو مرور فرما، شروع به نوشتن کن...

شروع کردم به تمرین، ولی دیدم من... من غمی ندارم! یعنی در مقابل بزرگمردان، روح من هیچ است... پس شروع کردم به مرور شادی ها... ولی، چیزی برای نوشتن نیافتم!

به دل گفتم: دلا، من که چیزی نیافتم... حال بگذار شروع به نوشتن کنم، عاقبت نوشته را ببینیم شاد است یا نه... پس شروع کردم(بعد از خواندن، نظری را که برای خودم می گذارم را بخوانید):

به نام وجودی که وجودم ز وجود پر وجودش به وجود آمد...

حسرت می خورم، حسرت رفتنی زیبا... حسرت رفتنی با کوله باری سبک... بروم تا قعر خدا... غرق شوم با دل خوش...

و چه سعادتیست به خون غلطیدن... دل از این دنیا بریدن، پر کشیدن...

و به خود می گویم: دل از این دنیا بریدم؟...

باز ولی می خندم، کمی بشاشم... معنی شادی چیست؟ شادی هم دنیاییست؟

می خندم و می خندم... کارم از گریه گذشته است، به آن می خندم...

 

[ ۱۳۸٩/۱/۳۱ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

نمی دانم...

دیدنش سخت است... ولی...

آیا این لاله را می بینی و به سادگی از کنارشان عبور می کنی؟

سخت است، ولی حقیقت عالم در این عکس ها نهفته است...

کمی تامل کن، انقدر زود از کنار این عکس ها عبور مکن...

[ ۱۳۸٩/۱/٢٥ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

مانده ام... حقیری درمانده ام...

در این ظلمت شب، باز نمی دانم چرا بی خوابم؟

گله دارم...

                   از این همه آدم... که انسانیت را به اسکناسی می فروشند...

گله دارم...

                   از این همه آدم... که برای هیچ و پوچ می خروشند...

نه، درکش سخت است... قبله جای دگر است...

قبله ی ما ثروت نیست...

                                         اینهمه جوش و خروش، کار هیچ فطرت نیست.

می نویسم با ذهنم...

ذهن من اینجا نیست...

ذهن من می گوید... ذهن من می گوید از مردانی:

که در این محفل تاریک بشر، روشنایی بودند... پولشان ایمان بود، روحشان زیبا بود...

حق را به چشم خود می دیدند...

و همینطور،به خون خود غلطیدند...

"قهار"

[ ۱۳۸٩/۱/۱٧ ] [ ٥:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

حسن باقری (۵ اسفند ۱۳۳۴، تهران - ۹ بهمن ۱۳۶۱، فکه) با نام واقعی غلامحسین افشردی معروف به سقّای بسیجیان جوان‌ترین فرماندهٔ ایران در دوران دفاع مقدس بود.وی به‌عنوان فرماندهٔ قرارگاه‌های نصر و کربلا نقش بسیاری در موفّقیّت نیروهای ایران در عملیات‌های فتح‌المبین و رمضان و هم‌چنین بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر داشت.وی در هنگام شهادت، سمت قائم‌مقامی فرماندهٔ نیروی زمینی سپاه را برعهده داشت.شهید سرلشکرغلامحسین افشردی( حسن باقری) آنچنان مدارج رشد و کمال را در دوره های بحرانی انقلاب و جنگ به سرعت طی نمود که نام خویش را به عنوان «برترین استراتژیست» در تاریخ دوران دفاع مقدس ثبت کرد. وی در حالی مسئولیت سنگین فرماندهی اطلاعات و عملیات سپاه را برعهده گرفت که بیش از 26 بهار از عمرش نگذشته بود.
شهید حسن باقری که به واقع او را بنیان گذار سازمان اطلاعات و عملیات رزم سپاه نامیدند به دلیل شایستگی های اخلاقی
بی نظیر و اندیشه دفاعی والایی که داشت در عمر کوتاه اما پر برکت خویش در دفاع مقدس منشأ تحولات بزرگی در ایجاد و توسعه اطلاعات و عملیات رزمی سپاه و فرمانده فکوری در جنگ نامتقارن بود.

...به یاد دارم که در عملیات رمضان ، حتی فرماندهان گروهان ها و دسته‌ها را هم برای جلسه آورد ، در صحبت‌هایش با آنها چنان دقیق بود و چنان با جزئیات کار داشت که حتی قدم‌های افراد شناسایی را اندازه می‌گرفت ، کسی را که قرار بود برای شناسایی فرستاده شود ، می‌خواست و می‌گفت که قدم بزند ، آن وقت می‌گفت فاصله‌ای را که راه رفته است ، اندازه بگیرند تا طول قدم‌هایش معلوم شود ، این قدر در شناسایی دقیق بود که می‌دانست با کمی این طرف و آن طرف شدن ممکن است اشتباه بزرگی روی دهد ، در حالی که فرماندهی سطح بالا بود و طبیعتاً ، نباید به این جزئیات وارد می‌شد ».

...آن بزرگوار به امدادهای غیبی ، اراده و قدرت الهی اعتقاد و توکل کامل داشت و در هر مناسبتی ، با نشان دادن اعتقادات و التزامش ، دیگران را هم به توجه به آنها توصیه می‌کرد . همین اعتقاد و توکل را می‌توان پایة محکمی برای شجاعت‌ها و جسارت‌های آن شهید عزیز دانست ، زیرا ، او خوب می‌دانست که آنچه بر ذهن خالی از حب دنیا خطور کند ، الهامی از عالم ملکوت است . سرتیپ پاسدار شهید می‌گوید: « در عملیات ثامن الائمه ، طرحی برای آتش زدن نفت روی رودخانة کارون آماده شده بود تا در وقت ضروری اقدام شود . حادثه‌ای باعث شد که قبل از زمان مقرر نفت شعله ور شود و دود ناشی از آتش بخش وسیعی از قرارگاه و محور‌های عملیاتی را بپوشاند ، تا جایی که قرارگاه ارتش غیر قابل استفاده شده بود و برادران ارتشی مجبور شدند آن جا را ترک کنند و بروند به سنگر کوچک حسن که کمی جلوتر بود .
عملیات در خطر بود و شهید باقری رفت و با اطمینان و آرامش خاطر عملیات را ادامه داد ، در همان وقت ، در حالی که دود تا چند متری سنگر حسن آمده بود ، باد شدیدی آمد و تمام دود را به آسمان برد و هوا کاملاً صاف و پاک شد. حسن به یکی از برادرانش گفت :بیا بیرون و ببین و عبرت بگیر ، تا بعد کسی نگوید خدا کمک نکرد ،این معجزه است.»

...پیش از عملیات والفجر مقدماتی در منطقه میشداغ دژبان بودم به دستور فرمانده هیچ کس حق عبور از خط را نداشت. یک روز فرمانده وقت نیروی زمینی سپاه شهید حسن باقری به صورت ناشناس به خط آمد و قصد عبور داشت که با ممانعت یکی از بسیجیان نگهبان روبه رو شد. وقتی شهید باقری اصرار کرد، آن بسیجی اسلحه را مسلح کرد و پای آن شهید را هدف قرار داد. برای همین شهید باقری منطقه را ترک کرد. فردای آن روز شهید باقری با تعدادی از فرماندهان به خط آمدند و ایشان آن بسیجی را مورد تشویق قرار داد.

...در عملیات طریق‌القدس که برای اولین بار قرارگاه مشترک بین سپاه و ارتش تشکیل گردید، او به عنوان معاونت فرماندهی کل سپاه در قرارگاه فرماندهی عملیات مشترک حضور یافت.حسن باقری در مرحله آماده سازی عملیات، شب هنگام طی تصادفی، مصدوم شد و به بیمارستان منتقل گردید.
برادر او در این مورد می‌گوید:در بیمارستان در لحظاتی که معلوم نبود زنده می‌ماند یا خیر و با اینکه به سختی سخن می‌گفت می‌پرسید: پل سابله کارش به کجا کشید؟!

آیت الله خامنه ای:
«... تا شما اشاره کردی که حسن پاشو برو، من دیدم یک جوان لاغر اندام پاشد، بدون اینکه سر و ریشی و محاسنی داشته باشد (البته ته ریش کمی داشت). من دلم ناگهان ریخت.
(باخودم)گفتم: حالا این بنی صدر و اینها نشسته‌اند این جوان چه می‌خواهد بگوید؟ تا آمد پای تابلو، آنتن را گرفت و شروع کرد وضعیت دشمن را منطقه به منطقه تشریح کردن که: دشمن اینجا چند تانک دارد، اینجا چه تیپ و لشکری مستقر است، آنجا خاکریز زدند، اینجا میدان مین و آنجا سیم خاردار ایجاد کرده‌اند. هر چه زمان می‌گذشت قلبم روشن‌تر و چهره‌ام بازتر می‌شد، مثل یک روحانی که مثلاً وقتی پسرش می‌خواهد منبر برود و نگران است که آیا می‌تواند از عهده این منبر برآید یا نه. من چنین حالی داشتم ولی هر چه بیشتر صحبت می‌کرد من قیافه‌ام بازتر می‌شد.
او در آن جلسه چنان گزارش دقیق، مصور و خوبی ارائه داد که همه حضار حتی خود بنی صدر به شگفت درآمد که این جوان این اطلاعات جالب را از کجا آورده‌است»

[ ۱۳۸٩/۱/۱٢ ] [ ۳:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

سال نو مبارک!

امیدوارم تعطیلات خوش بگذره...!

التماس دعا...!

 

نمی خواین به شهدا تبریک بگین؟!

[ ۱۳۸٩/۱/٢ ] [ ٩:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

عبد من عبید آل محمد...
نويسندگان
موضوعات وب
 
امکانات وب