دست خط
اليس الله بكاف عبده...؟

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم، بنویسم...

که چرا عشق به انسان نرسیدست...؟

چرا آب به گلدان نرسیدست...؟

و هنوزم که هنوز است، غم عشق به پایان نرسیدست...

بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید، بنویسد، که هنوزم که هنوزست چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است...؟

و چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است...؟

عصر این جمعه ی دلگیر، وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس...

تو کجایی گل نرگس...؟؟

التماس دعا...!

[ ۱۳۸٩/۳/٢٥ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

نیمه شب بود. باران و رگبار طاقت فرسا امانش را بریده بود. رعد و برق پشت سرهم...

صداهایی مهیب، و غرشی که از فرسنگ ها آن طرف تر بگوش می رسید.

باران، باران مرگ بود... در آن بیابان بی در و پیکر بوی عزرائیل به مشامش می رسید. فقط توانست سر جای خود بنشیند. ترس را به معنای واقعی در وجود خود احساس می کرد...

به اینور و آنور نگاه کرد، آب از سر و صورتش می چکید. نمی دانست چه کند؟ حیران مانده بود. در آن ظلمت شب، از که باید کمک می طلبید...؟؟ نه باریکه ی نوری، نه کلبه ای، نه آدمی، هیچ چیز... سرتاسر بیابان بود...

آنجا بود که اشک از گونه اش جاری گشت، سرش را بالا گرفت. فریاد زد:

ای خدا.... دیگر طاقت ندارم.

خدا...؟؟؟ لغت برایش آشنا به نظر می آمد. قبلا زیاد شنیده بود، ولی... تا به حال استفاده نکرده بود...

کمی تامل کرد. این خدا که نامش را بردم، چگونه موجودی است؟ پس دوباره اورا صدا زد: خدایا... خودت کمکم کن...

لبخندی بر لبانش نقش بست. نام خدا، قوتی در درونش ایجاد کرد. فهمید که کسی در بیابان صدای اورا می شنود که خدا نام دارد، اما... نمی دانست کجا. از جا بلند شد و به جستجو ی خدا پرداخت.

می رفت و می رفت... زیر لب نام خدارا زمزمه می کرد و اصلا بیابان را فراموش کرده بود.

نزدیک صبح بود. کم کم داشت از حال می رفت. چشمانش را روی هم گذاشت و...

این نور، نور چیست...؟ از من چه می خواهی؟

نوری را از دور می دید و مردی که کم کم نزدیک می شد، بیشتر به ملائکه می خورد...

ندا از جانب مرد آمد: " مگر تو نبودی که خدا را فرا می خواندی...؟

مرد پاسخ داد: پس تو از جانب خدا آمدی...؟ خواهش می کنم، خواهش می کنم مرا کمکم کن و از این مخمصه وارهان...

مرد پاسخ گفت:" آدمی چون رنج و دردی به او رسد، ما را به دعا می خواند و باز چون نعمت و دولت به او دادیم، گوید همانا این نعمت را به من دادند، به خاطر علمی که دارم..." (زمر-49)

مرد به فکر فرو رفت...

ناگهان دستی بر شانه ی خود احساس کرد و از خواب پرید...

پیر مردی خوش رو بود. پیرمرد گفت: ای جوان، خواب دیدم که کسی در بیابان گرفتار است، نوری در خواب مرا به سمت اینجا هدایت کرد. اکنون بلند شو، روستای ما نزدیک است. چند روزی را مهمان ما باش و خستگی در کن...

جوان از جا بلند شد، هنوز معنای حرف خدا را نفهمیده بود...

[ ۱۳۸٩/۳/۱۳ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

به دنیا که آمدم...

گفتند: اینجا جان پناه توست...

چند روزی را اینجا بمان... تا تو را به بازگشت ندا دهیم...

و من سریع پذیرفتم...

چونکه آن موقع:

                        شب تار را ندیده بودم...

                        گردش روزگار را ندیده بودم...

                        ناله های بیمار را نشنیده بودم...

عشق برایم معنی نداشت...

          درد فراق را نچشیده بودم...!

آن موقع زندگی زیبا بود...

اما من هنوزم منتظرم، منتظر یک ندا...

                   ولی چند روز دیگر مانده است؟؟

                                ای خـــــــــــــــــــــدا...

                                جان پناه بعدی کجاست...؟!؟

[ ۱۳۸٩/۳/۱ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

عبد من عبید آل محمد...
نويسندگان
موضوعات وب
 
امکانات وب