دست خط
اليس الله بكاف عبده...؟

چرا نگریم...؟

بر حال جان دادنم می گریم...!

بر تاریکی گورم می گریم...!

بر تنگی لحدم می گریم...!

بر سوال نکیر و منکر می گریم...!

به حال برهنگی و زبونیم در هنگام بیرون آمدن از قبرم می گریم...!

در حالی که باری گران بر دوش خود دارم و گاه به راست و زمانی به چپ خود می نگرم...

در حالی که مردم را در کاری غیر از کار خود می بینم...

هرکس را آن روز کاری است که وی را از غیر خود باز می دارد...

 

[ ۱۳۸٩/٦/۱٦ ] [ ٤:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

سلمان فرمود که پیغمبر صلی الله علیه و آله را دیدم دعا می کرد و در دعای خود می فرمود: یا اِلهی وَ سَیِّدی اِنَّ حُبَّ حَیْدَرِ الکَرّارِ جَنَّة یا رَبِ خَفِّفْ بِهِ اَوْزاری؛ ای خدای من و ای مولای من! دوستی حیدر کرار را بهشت است، تخفیف بده به او گناهان امت مرا.

گفتم: پدر و مادرم به فدای تو باد یا رسول اللّه! من نیز همین نحو دعا می کنم ولکن در مناقب حضرت امیر علیه السلام چیزی به من فرما که همیشه باعث فخر من باشد.

فرمود: ای سلمان! اگر این را می خواهی برو به قبرستان یهود و بگو ای بندار! بیا. همین که آمد، بپرس از او که به دین اسلام مُردی یا به دین یهود و کجا منزل داری؟ در راحتی یا در عذابی؟

سلمان گفت: رفتم و ندا کردم، بندار آمد. پرسیدم؛ گفت: به دین یهودی مُردم، و لکن الان به جهت محبتی که با امیرالمؤمنین علیه السلام داشتم در راحت و نعمتم و او را بسیار دوست می داشتم و نمی خواستم یک دقیقه از او مفارقت کنم و لکن توفیق اسلام نیافتم و به دین یهود مُردم، پس مرا در میان اشرار به قعر جهنم انداختند و در عذاب بودم که ناگاه در همان جهنم خیمه ای از نور به من احاطه کرد که طول و عرضش به قدر چشم انداز بود و خدا مرا به سبب او از حرارت آتش حفظ نمود. سلمان گوید: برگشتم و آنچه دیدم به حضرت گفتم.

حضرت فرمود: ای سلمان! این است آنچه را که خواستی. ای سلمان! از من روایت کن که هر یهودی و نصرانی و مجوسی که در دلش محبّت حیدر کرّار باشد، خداوند به او نیز در جهنّم قبّه ای از نور مثل بندار کرامت می فرماید.

از کتاب: اسرار الشهادة

[ ۱۳۸٩/٦/۱٠ ] [ ٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

عبد من عبید آل محمد...
نويسندگان
موضوعات وب
 
امکانات وب