دست خط
اليس الله بكاف عبده...؟

چشم امیدم به دست تو، چشم امیدم به دست تو،...

 روح و جانم مست مست تو...

مهدی یا مولا، دلدار زهرا ... یابن الحسن...

 

تا عاشقت ای یوسف زهرا هستم

فارق از غم دنیا و عقبی هستم...

ماه پنهانم بیا بیا، ماه پنهانم بیا بیا... آرام جانم بیا بیا...

مرغ دل ما چه خوش هوایی دارد... مرغ دل ما چه خوش هوایی دارد...

ایوان نجف عجب صفایی دارد...

بر تیر عشقت شدم هدف... بر تیر عشقت شدم هدف...

عشق خدا ای شه نجف... مولا یا حیدر، مولا یا حیدر...

یا علی مولا علی علی... یا علی مولا علی علی...

عشق پیمبر علی علی... ساقی کوثر علی علی...

شاه ولایت... گردم فدایت...

__________________________________

پ.ن: عکس 1: سرداب امام زمان (عج) - عکس 2: مسجد جمکران - عکس 3: ایوان نجف!

این متنو همینطوری بخونی شاید صفایی نداشته باشه، ولی اگه اونطوری که حاج محمود کریمی خونده بخونی می ری فضا...! اینم لینک دانلود

[ ۱۳٩٠/٤/٢٩ ] [ ٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

خواهشا بعد از اینکه متن رو کامل خوندید، منبع رو نگاه کنید!

همین که آدم به پای خود راست ایستاد، نوشته ای را در فضا دید که چون خورشید می درخشید، عبارتش این بود : "لا اله الا الله، محمد رسول الله"

پس در این هنگام آدم دهان گشود و گفت پروردگارا! خدای من! تو را سپاسگزارم، چون که تفضل کرده و مرا آفریدی. ولی با ناله و زاری از تو می خواهم مرا آگاه کنی که معنی این کلمات چیست؟ "محمد رسول الله". پس خداوند پاسخ داد: آفرین بر تو ای بنده ی من، آدم!

من به تو می گویم که: تو نخستین کسی هستی که آفریده شدی واین کسی را که می بینی، او فرزند توست که سال ها پس از این به این جهان خواهد آمد و به زودی پیغمبر من خواهد شد، که همه چیز را به خاطر او آفریدم.

او کسی است که وقتی بیاید، به عالم نور و روشنی خواهد بخشید. او کسی است که روحش شصت هزار سال پیش از اینکه چیزی بیافرینم در فروغ آسمانی جای داده شده بود.

پس آدم پیش خدا زاری کرد و گفت: پروردگارا! این نوشته را بر ناخن انگشت های دست من نقش کن. پس خداوند آن نوشته را بر دو شست او نقش کرد که بر ناخن شست راستش چنین بود: "لا اله الا الله" و بر ناخن شست چپش چنین بود: "محمد رسول الله".

پس آدم نخستین این کلمات را با مهر پدری بوسید و به چشم کشید و گفت: فرخنده باد آن روزی که تو به دنیا روی خواهی آورد.

.

.

.

منبع: انجیل برنابا، فصل 39، بخش 14 تا 27

[ ۱۳٩٠/٤/۱٢ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

یک داستان کوتاه و شاید واقعی!

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت:
ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری… گه می‌خوری تو و هفت جد آبادت، خجالت نمی‌کشی؟

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش‌های مرد عصبی شود و عکس‌العملی نشان دهد، همانطور مؤدبانه و متین ادامه داد:
خیلی عذر می‌خوام فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی بشین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می‌کنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم … حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.

مرد خشکش زد … 
همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد…

منبع

[ ۱۳٩٠/٤/٤ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

عبد من عبید آل محمد...
نويسندگان
موضوعات وب
 
امکانات وب