دست خط
اليس الله بكاف عبده...؟

به نام خدا

خواهشا تمام متن را بخوانید...

_____________________________________________

برداشت اول:

ولد أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب بمکة فی بیت الله الحرام لیلة الجمعة لثلاث عشرة لیلة خلت من رجب سنة ثلاثین من عام الفیل ولم یولد قبله ولا بعده مولود فی بیت الله الحرام سواه إکراما له بذلک ، وإجلالا لمحله فی التعظیم ...

برداشت دوم:

قال: أسلم على علیه السلام و هو أول من أسلم، و هو ابن خمس أو ست عشرة سنة.

حضرت على علیه السّلام نخستین کسى است که آئین اسلام را پذیرفت و به حقیقت هر چه تمامتر، از پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله پیروى نمود و این در حالى بود که از سن مبارکش پنج سال یا شانزده سال گذشته بود.

برداشت سوم:

آخى رسول اللّه صلى اللّه علیه (و آله) و سلم بین أصحابه فجاء على علیه السلام تدمع عیناه فقال: یا رسول اللّه آخیت بین أصحابک و لم تواخ بینى و بین أحد فقال له رسول اللّه صلى اللّه علیه (و آله) و سلم: أنت أخى فى الدنیا و الآخرة

رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در میان اصحاب خود عقد برادرى برقرار کرد، در این هنگام حضرت على علیه السّلام با دیدگانى اشک آلود، حضور مبارک رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شرفیاب شد و عرض کرد: یا رسول اللّه! میان اصحابت اخوت برقرار کردى و مرا با هیچیک از آنها سمت اخوت ارزانى نفرمودى؟ رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله بلا درنگ فرمود: تو در دنیا و آخرت برادر من هستى!

برداشت چهارم:

قال: قال رسول اللّه صلى اللّه علیه (و آله) و سلم: علی منى و أنا من على و لا یؤدى عنى إلا أنا أو علی‏

رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود:

«علىّ منّى و انا من علىّ»

و اضافه کرد جز من و على، دیگرى نمى‏تواند خواسته آئین الهى را برآورده سازد

برداشت پنجم:

أن النبى صلى اللّه علیه (و آله) و سلم قال لعلى علیه السّلام:

أنت منى بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبى بعدى‏

...که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله خطاب به حضرت على علیه السّلام فرمود: منزلت تو نسبت به من، برابر با منزلت هارون علیه السّلام نسبت به حضرت موسى علیه السّلام است؛ با این تفاوت که پیغمبرى پس از من مبعوث نمى‏شود

برداشت ششم:

أقبلنا مع رسول اللّه صلى اللّه علیه (و آله) و سلم فى حجته التى حج فنزل فى بعض الطریق فأمر الصلاة جامعة فأخذ بید على علیه السلام فقال: ألست أولى بالمؤمنین من أنفسهم؟ قالوا: بلى، قال: ألست أولى بکل مؤمن من نفسه؟ قالوا:بلى، قال: فهذا ولی من أنا مولاه، اللهم وال من والاه اللهم عاد من عاداه‏

در «حجة الوداع» که افتخار همراهى با رسول‏ خدا صلّى اللّه علیه و آله را داشتیم، در بازگشت، در یکى از مسیرها دستور داد براى نماز جمع شویم و در آنجا دست على علیه السّلام را گرفت و فرمود:

«ألست‏ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ‏؟»؛

آیا من اولى نیستم به مؤمنان از خود آنها؟ همگى تصدیق کرده و بله گفتند. باز فرمود:

«ألست أولى بکلّ مؤمن من نفسه؟»

باز هم تصدیق کرده و بله گفتند. سپس اشاره به حضرت على علیه السّلام کرده و فرمود:

 «پروردگارا! دوست على علیه السّلام را دوست بدار، و دشمن او را خوار و ذلیل فرما»

برداشت هفتم:

قال: و لما سمع أبو بکر و عمر ذلک- یعنى قول النبى صلى اللّه علیه (و آله) و سلم: من کنت مولاه فعلى مولاه- قالا- فیما خرجه الدار قطنى عن سعد بن أبى وقاص- أمسیت یابن أبى طالب مولى کل مؤمن و مؤمنة.

هنگامى که «ابو بکر» و «عمر» از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیدند که فرمود:

«من کنت مولاه فعلىّ مولاه»-

بنا به روایت «دار قطنى» از «سعد» بن ابى وقّاص»- هر دو تن گفتند: اى پسر ابو طالب! مولاى همه مردان و زنان مؤمن هستى.

برداشت هشتم:

ضع راسی یا علی فی حجرک فقد جاء امرالله فاذا فاضت نفسی فتنا ولها بیدک وامسح بها وجهک ثم وجهنی القبله و تول امری و صل علی اول الناس، و لا تفارقنی حتی تواری فی رمسی و واستعن بالله عز و جل...

ای علی سر مرا در دامان گیر که امر خدا فرا رسید و چون جان من بیرون آمد آن را با دست خود بگیر و بروی خود بکش سپس مرا رو به قبله گردان و متصدی کار من شو و نخست تو بر من نماز بگذار و از من جدا مشو تا مرا در خاک بسپاری و از خدا عز و جل در کارها استعانت جوی...

_________________

ولقد قبض رسول الله و ان راسه لعلی صدری و قد سالت نفسه فی کفی فامررته علی وجهی، و لقد ولیت غسله و الملائکه اعوانی... خطبه 195

 

برداشت نهم:

فهجموا علیه وأحرقوا بابه ، واستخرجواه منه کرهاً ، وضغطوا سیّدة النساء بالباب حتّى أسقطت محسناً ...
به او هجوم آورده و درب خانه او را آتش زدند و او را به زور از آن بیرون آوردند و سرور زنان را با در چنان فشار دادند که سبب سقط محسن گردید...

برداشت دهم:

«روی عن عدی بن حاتم ایضا انه قال: انی لجالسٌ عند ابی بکر اذ جیء بعلی (علیه السلام) فقال له ابوبکر: بایع، فقال له علی (علیه السلام): فإن أنا لم أبایع؟ قال: أضرب الذی فیه عیناک، فرفَع رأسه الی السماء ثم قال: اللهم اشهد، ثم مدَّ یدَه فبایعُه.»

از عدی بن حاتم نیز روایت شده که گفت: من نزد ابوبکر نشسته بودم که علی (علیه السلام ) را آوردند. ابوبکر به او گفت: بیعت کن. علی (علیه السلام ) به او فرمود: اگر بیعت نکنم چه؟ گفت: سرت را از تن جدا خواهیم نمود. پس سرش را به سمت آسمان بلند کرد و فرمود: خداوندا شاهد باش. سپس دستش را دراز کرد و بیعت نمود.

برداشت یازدهم:

خطبه 3: وصف یوم البیعه:فما راعنی الا و الناس کعرف الضبع الی، ینثالون علی من کل جانب،حتی لقدوطی الحسنان و شق عطفای...

وصف روز بیعت با امام علی: روز بیعت فراوانی مردم چون یال های پشت کفتار بود، از هر طرف مرا احاطه کردند، تا آنکه نزدیک بود حسن و حسین (ع)  را لگد مال کنند، و ردای من از دو طرف پاره شد...

برداشت دوازدهم:

فَدَخَلَ الْمَسْجِدَ فَسَبَقَهُ ابْنُ مُلْجَمٍ فَضَرَبَهُ بِالسَّیْفِ وَ أَقْبَلَ حُجْرٌ وَ النَّاسُ یَقُولُونَ قُتِلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ قُتِلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِین‏...

بسم الله و بالله و علی ملّه رسول الله، فزت و ربّ الکعبه...

[ ۱۳٩٠/٥/۳٠ ] [ ٩:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

تحف العقول-ترجمه جعفرى   

خلاصه‏اى از بیانات امیر مؤمنان علیه السلام - در«ارکان اسلام»،«حقیقت توبه»،«استغفار» - ..... ص : 178

کمیل‏ بن زیاد گوید: از امیر مؤمنان علیه السّلام از ارکان اسلام سؤال نمودم که آن چیست؟ در جواب فرمودند: ارکان اسلام هفت چیز مى‏باشد: نخستین رکن آن «عقل» است که «صبر» بر آن استوار گردیده، و دوم: آبرودارى و راستگوئى، و سوم: تلاوت قرآن آن طور که شایسته آنست. و چهارم: دوستى و دشمنى تنها براى خدا، و پنجم: رعایت حقّ خاندان پیامبر صلّى اللَّه علیه و اله و سلّم و شناختن ولایت ایشان، و ششم: حقّ برادران و حمایت از آنان، و هفتم: حسن همجوارى با مردم است.

عرض کردم: اى امیر مؤمنان بنده‏اى مرتکب گناه مى‏شود و از آن استغفار مى‏کند، حدّ استغفار چیست؟ فرمود: اى پسر زیاد [حدّ استغفار] توبه است، گفتم: همین! فرمود: نه، پرسیدم: پس چگونه؟ فرمود: براستى هنگامى که بنده مرتکب گناهى شد با تحریک بگوید:

«أستغفر اللَّه»
 گفتم: منظور از تحریک چیست؟ فرمود: با دو لب و زبان، بگونه‏اى که از جنباندن آن، حقیقت را دنبال کند، گفتم: حقیقت چیست؟ فرمود: عبارت است از تصدیق قلبى و تصمیم بر عدم بازگشت به گناهى که از آن استغفار نموده است. کمیل گوید: بنا بر این چنانچه بدینسان رفتار کنم آیا از شمار استغفارکنندگان خواهم بود؟ فرمود: نه، کمیل گفت: چطور؟ فرمود: براى آنکه تو هنوز به اصل و ریشه [استغفار] نرسیده‏اى، کمیل گوید: بفرمائید که اصل و ریشه استغفار چیست؟ فرمود: تجدید توبه و رجوع بدان از گناهى که کرده و از آن استغفار نموده، و آن نخستین درجه عابدان است، و ترک گناه و طلب آمرزش اسمى است [واحد] که براى شش معنى بکار برده مى‏شود: نخست: پشیمانى از گذشته است، و دوم: تصمیم قطعى بر عدم تکرار آن گناه، و سوم: پرداخت حقوق مردم، و چهارم: انجام وظائف واجب الهى، و پنجم: آب کردن گوشتى است که از [راه‏] نامشروع و حرام روئیده است، بطورى که پوست به استخوان بچسبد سپس ما بین آن دو گوشتى نو و تازه بروید، و ششم:چشاندن رنج طاعات به جسم است همان طور که لذّت گناهان را به او چشاندى‏.


[ ۱۳٩٠/٥/٢٠ ] [ ۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]

دوست داری به معشوقت بگویی که: دوستش داری.

و می گویی: دوستت دارم.

خب؟ همین یک کلام؟

نه، دلت راضی نمی شود. دنبال گونه های دیگری از گفتن می گردی. و واژه های دیگری برای بیان کردن و عبارات دیگری برای انتقال این مفهوم ناب دوست داشتن.

و باز می بینی که نشد.

آشکارا کم می آوری.

می روی سراغ دواوین شعرا. آنها که طبعی لطیف تر داشته اند و زبانی نغزتر و بیانی کامل تر.

ابتدا ذوق می کنی و به وجد می آیی. اینکه کسی بتواند عشق و دوست داشتن را با لطافت ترسیم کند و فراق و هجران را با این ظرافت به تصویر بکشد و شهد وصال را این قدر ملموس و محسوس به ذائقه ها بچشاند، به واقع ذوق آفرین و وجد برانگیز است.

اما... اما احساس می کنی که هنوز به آنچه می خواهی، دست نیافته ای. احساس می کنی که هنوز در یک جای واقعه، خلائی یا خللی هست.

کجاست این خلاء یا این خلل؟

شاید مسآله این است که تو خودت را، حس خودت را، خواسته های خودت را، و نیاز های خودت را تمام و کمال در آنها پیدا نمی کنی.

بخش از آنها، حرف های دل توست و بخشی، حس و حال آن کسی که گفته است.

حرف هایی در دل تو هست که او نگفته است و او حرف هایی را گفته است که از آن تو نیست.

کسی می تواند حرف های دل تو را به خدای محبوبت بگوید که پایی در زمین داشته باشد و دستی در آسمان.

کسی که هم تو را خوب بشناسد و هم خدای تو را.

کسی که هم دهلیزهای قلب بشر را کاملا بشناسد و هم به راه های پر پیچ و خم آسمان آشنا باشد.

کسی که هم بیم ها و امید های آدمی را بداند و هم از مناسبات خدایی سر درآورد.

کسی که با الفبای زمینی، زبانی بیافریند که در فضای آسمانی قابل تکلم باشد.

کسی که حرف زدن با محبوب را به گونه ای بلد باشد که همه ی انسان ها بتوانند خودشان را جای گوینده آن حرف بگذارند و آن حرف های خودشان را بیانگارند.

و او کسی جز معصوم نیست.

و آن حرف ها، همان ادعیه ای است که بر زبان معصوم جاری شده است.

و یکی از متعال ترین نمونه های آن حرف ها، همین دعای ابوحمزه است که بر زبان مبارک حضرت زین العابدین و سید الساجدین جار ی شده است...

مقدمه سید مهدی شجاعی، کتاب دریافتی از دعای ابو حمزه ثمالی

التماس دعا...! مخصوصا دم افطار...

[ ۱۳٩٠/٥/۱۱ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

عبد من عبید آل محمد...
نويسندگان
موضوعات وب
 
امکانات وب