دست خط
اليس الله بكاف عبده...؟

در تاریکی مرگبار، زیر رگبار آسمان، تنها بود...

گم شده بود و راه را پیدا نمی کرد... تنها کوله ای همراهش بود، کوله باری پر از گناه...

خدای را طلب کرد... آخرین امیدش بود... گفت: خدایا، از تو خواهش می کنم، به کدامین سوی بروم؟ چگونه از این مخمصه خلاص شوم؟

صدایی نیامد... دیگر توان ادامه نداشت... ناامید شده بود...

ناگهان! صدایی آمد... سکوت درونش را شکست... خدا بود...

گفت: ای بنده ی من، به کوله ی خود نگاه کن، یادت می آید؟ یادت می آید که چقدر گناه کردی؟ آن موقع با بی توجهی به من، به گناهانت می پرداختی، حال چه شد؟ از من طلب درخواست می کنی؟؟ آن موقع باید به فکر امروز می بودی... حال فایده ای ندارد...

دلش شکست... هیچ امیدی به ادامه ی راه نداشت...

زانو زد... قطره های اشک مانند رودی بر روی صورتش جاری شد...

داد زد و گفت: خدایا، تا مرا نبخشیده ای از این دنیا نبر...!

اما هیچ فایده ای نداشت... بروی زمین افتاد و جان داد...

[ ۱۳۸۸/٩/٢٩ ] [ ٤:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

عبد من عبید آل محمد...
نويسندگان
موضوعات وب
 
امکانات وب