دست خط
اليس الله بكاف عبده...؟

زنگ نهار می خورد. بچه ها پایین رفته اند.هیچ کس در کلاس نیست. دفتر اعلام می کند: کمیته ی علمی دوره ی 10 تا 5 دقیقه ی دیگر به کلاس سوم شهید مطهری مراجعه کنند. 5 دقیقه بیشتر وقت ندارم...

از در کلاس شروع می کنم. بنفش است. به آدم آرامش می دهد. جای لگد های بچه ها روی در، مانده است. سطل آشغالمان هم که همیشه پر است. آنقدر پر که حتی کمی هم بالا آورده و ریخته بیرون.سبز ماشاا... بچه هایمان خوراک و تغذیشان خوبه! بالای سطل آشغال جای قطره های شیرکاکائو است. انگار کسی خواسته پز بده و قوطی شرکاکائو رو از 5 متری پرت کرده. جای فرمول های ریاضی روی تخته مانده است... تخته مان زار می زند...گریه و گاهی تخته پاک کن اشک هایش را پاک می کند. گل بغل کلاس برای کیست؟؟ یک جلای خاصی دارد. گاهی به ما روحیه می دهد. جعبه ی گم شده ها هم که واویلا... دلش پر شده از گم شده های بچه ها. می خواهد بالا بیاورد. انبوهی از کاپشن ها روی جالباسی اند... جالباسی سردش شده و کاپشن پوشیده. روی میزمان سوراخ شده است. بیچاره این میز دست چه کسانی افتاده ؟تعجب روی زمین هم که بله... سطل آشغالمان که پر می شود، می ریزند روی زمین. بچه ها تفریحشان گچ پرانی است. معلم که می آید مجبور است گچ ها را از روی زمین بردارد. شهردار این کلاس کیست؟ جدول مندلیف رو گذاشتن بغل تابلو. گاهی سر امتحان ازش استفاده می کنم. این تابلوی لخت و عور چه می کند؟ آیا هوس کلاس رفتن و نشستن پشت نیمکت نکردید؟خوشمزه

به عکس های بالای تخته نگاه می کنم. امام خمینی، آقای خامنه ای...

دفتر می گوید: اعضای کمیته ی علمی هرچه سریع تر به کلاس سوم شهید مطهری مراجعه کنند. وقتی نمانده...ناراحت

به تابلوی بسم ا... الرحمن الرحیم نگاه می کنم... بلند می شوم و می روم...

نظر فراموش نشه!!!

[ ۱۳۸۸/٤/٤ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

عبد من عبید آل محمد...
نويسندگان
موضوعات وب
 
امکانات وب