دست خط
اليس الله بكاف عبده...؟

ساقی بده جامی که دل هوای گریه دارد...

آه، باز این دل کوچک من گرفت و دستم به قلم رفت...

آرزویم یک لحظه تجربه ی آن حال و هواست،

مست مست، با موی پریشان و دل آشفته...

غرق در آن وجود پاک و مقدس،

آقا جان، عشق بازی با شما چه حالی دارد...؟

تجسمش هم سعادت می خواهد...، یک لحظه با شما بودن...

می دانم، لیاقت می خواهد...

چشمی که به هرچیزی نگاه کرده، گوشی که هرچیزی را شنیده، زبانی که هرچیز، از خوب و بد گفته... چطور ممکن است..؟ هرکسی لایق شما نیست...

اما آقا جان، با دلم چه کنم...؟ جوابش را چه دهم؟

هر جمعه غروب دل خراب است...، چون تشنه در انتظار یار است...

رویم سیاه است، شرمنده آقا...

لااقل بگذار غلام سیاه روی تو باشم...

آقا جان...

بی کسم، بی کس بن بی کسم، یا ابن الحسن...

دیگر این چشم ها، توان اشک ریختن ندارند...، اشک هایی را که از دیگران دریغ کردم، و در خلوت شب، گونه هایم را آرام آرام، تر کردند...

می دانم، اندک قدمی در راهت برنداشته ام، توقعات زیادی دارم...

حداقل این نوشته را، آغاز گامهایم در راه شیرینت قرار ده...

آقا جان...

دنیا دست رد به سینه ام  زده، با دنیا کاری ندارم...

                                    همه دلم را شکستند...

                                             ولی من تنها دل به شما بستم...

آقا جان...

پناه این دل بی سرپناه باش...

                  یتیمی که غرق است درون درد فراق...

بگذار تا بگویم،

       آقا جان، شما را خیلی...

                   آه، که باز این دل هوای باریدن دارد...

[ ۱۳۸٩/٥/٩ ] [ ۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

عبد من عبید آل محمد...
نويسندگان
موضوعات وب
 
امکانات وب