دست خط
اليس الله بكاف عبده...؟

بدون مقدمه، می خواهم حرف دلم را بزنم...!

با شما، مگر شما مقربان به درگاه الهی نیستید...؟ مگر شما شاهدان و شهادت دهنگان در راه حق نیستید...؟!  پس لحظه هم مرا فرصت دهید تا درد دل بازگویم...

چه کردید...؟؟ با خود چه کردید که حالا به درگاهش مقرب و انقدر با نگاهش مانوسید؟

چه کردید که من این همه سال درگیرم...

16 سالم بیشتر نیست، ولی... ولی رویای شما مرا روز و شب مبهوت کرده...

مگر نمی بینید 16 ساله های دیگر را؟! زندگی شان شده فیلم و بازی و شهوت...

اما شما...؟! مرا حیران کردید!! نه گذاشتید مانند آنها بی قید و بند باشم، نه...

گله ام این است... نگذاشتید لحظه ای مانند شما باشم! نگذاشتید لحظه ای مانند شما فکر کنم!

در حالیکه مدت هاست سعی می کنم خودم را با شما تطبیق دهم...

این مرا درگیر کرده است...

 

کارم شده نگاه کردن به چفیه ی پر از خاک زیر میز، تنها یادگاری که به من دادید...

بو کردن خاک فکه، خاک قتلگاه... وای که چه حال و هوایی دارد...!!!

این مرا درگیر کرده است...

بوی خاکش مرا تا قتلگاه می برد... یادت می آید فکه را...؟!

بچه ها را..؟! تشنه لب و خسته، آخر آنها با اربابشان حسین انس دیگری داشتند...

لحظه به لحظه آتش دشمن شدیدتر می شد...

تجسم پرکشیدنشان مرا درگیر کرده است...

آن لبخندهای زیبایشان مرا درگیر کرده است...

قسم به آن قرآن های خاکیتان...

        قسم به آن سربند یافاطمتان...

               قسم به آن لبخند شیرینتان...

آخر بگویید چه کردید که من این همه درگیر شمایم...؟!

 

اللهم الرزقنا توفیق الشهاده...

التماس دعا...!

[ ۱۳۸٩/٧/۳ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

عبد من عبید آل محمد...
نويسندگان
موضوعات وب
 
امکانات وب