دست خط
اليس الله بكاف عبده...؟

و آن کس که او را از سرزمین مصر خرید [عزیز مصر]، به همسرش گفت: «مقام وى را گرامى دار، شاید براى ما سودمند باشد و یا او را بعنوان فرزند انتخاب کنیم!» و اینچنین یوسف را در آن سرزمین متمکّن ساختیم! (ما این کار را کردیم، تا او را بزرگ داریم و) از علم تعبیر خواب به او بیاموزیم خداوند بر کار خود پیروز است، ولى بیشتر مردم نمى‏دانند!

و هنگامى که به بلوغ و قوّت رسید، ما «حکم» [نبوّت‏] و «علم» به او دادیم و اینچنین نیکوکاران را پاداش مى‏دهیم!

و آن زن که یوسف در خانه او بود، از او تمنّاى کامجویى کرد درها را بست و گفت: «بیا (بسوى آنچه براى تو مهیاست!)» (یوسف) گفت: «پناه مى‏برم به خدا! او [عزیز مصر] صاحب نعمت من است مقام مرا گرامى داشته (آیا ممکن است به او ظلم و خیانت کنم؟!) مسلّماً ظالمان رستگار نمى‏شوند!»

آن زن قصد او کرد و او نیز- اگر برهان پروردگار را نمى‏دید- قصد وى مى‏نمود! اینچنین کردیم تا بدى و فحشا را از او دور سازیم چرا که او از بندگان مخلص ما بود!

و هر دو به سوى در، دویدند (در حالى که همسر عزیز، یوسف را تعقیب مى‏کرد) و پیراهن او را از پشت (کشید و) پاره کرد. و در این هنگام، آقاى آن زن را دم در یافتند! آن زن گفت: «کیفر کسى که بخواهد نسبت به اهل تو خیانت کند، جز زندان و یا عذاب دردناک، چه خواهد بود؟!»

(یوسف) گفت: «او مرا با اصرار به سوى خود دعوت کرد!» و در این هنگام، شاهدى از خانواده آن زن شهادت داد که: «اگر پیراهن او از پیش رو پاره شده، آن آن راست مى‏گوید، و او از دروغگویان است.

و اگر پیراهنش از پشت پاره شده، آن زن دروغ مى‏گوید، و او از راستگویان است.»

هنگامى که (عزیز مصر) دید پیراهن او [یوسف‏] از پشت پاره شده، گفت: «این از مکر و حیله شما زنان است که مکر و حیله شما زنان، عظیم است!

یوسف از این موضوع، صرف نظر کن! و تو اى زن نیز از گناهت استغفار کن، که از خطاکاران بودى!»

(این جریان در شهر منعکس شد) گروهى از زنان شهر گفتند: «همسر عزیز، جوانش [غلامش‏] را بسوى خود دعوت مى‏کند! عشق این جوان، در اعماق قلبش نفوذ کرده، ما او را در گمراهى آشکارى مى‏بینیم!»

هنگامى که (همسر عزیز) از فکر آنها با خبر شد، به سراغشان فرستاد (و از آنها دعوت کرد) و براى آنها پشتى (گرانبها، و مجلس باشکوهى) فراهم ساخت و به دست هر کدام، چاقویى (براى بریدن میوه) داد و در این موقع (به یوسف) گفت: «وارد مجلس آنان شو!» هنگامى که چشمشان به او افتاد، او را بسیار بزرگ (و زیبا) شمردند و (بى‏توجه) دستهاى خود را بریدند و گفتند: «منزّه است خدا! این بشر نیست این یک فرشته بزرگوار است!»

 (همسر عزیز) گفت: «این همان کسى است که بخاطر (عشق) او مرا سرزنش کردید! (آرى،) من او را به خویشتن دعوت کردم و او خوددارى کرد! و اگر آنچه را دستور مى‏دهم انجام ندهد، به زندان خواهد افتاد و مسلّماً خوار و ذلیل خواهد شد!»

 (یوسف) گفت: «پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آنچه اینها مرا بسوى آن مى‏خوانند! و اگر مکر و نیرنگ آنها را از من باز نگردانى، بسوى آنان متمایل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود!»

پروردگارش دعاى او را اجابت کرد و مکر آنان را از او بگردانید چرا که او شنوا و داناست!

آیات 21 تا 34 سوره ی یوسف،‌ ترجمه ی آیت الله مکارم...

_____________________________________

پ.ن: داستان های انبیا الهی پر است از درس اخلاق...، ولی این 2 پست آخر، که داستان های حضرت مریم و یوسف بودند، پیامی مشترک دارن... برای راهنمایی، کمی روی آیه 23 سوره ی یوسف، و 18 سوره ی مریم تامل کنید...

التماس دعا...!

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ ] [ ۳:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

عبد من عبید آل محمد...
نويسندگان
موضوعات وب
 
امکانات وب